خرید بک لینک
مثل آن شیشه که در همهمه باد شکستناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکستبا شب غرق غم و تیره و تارم چه کنم؟با دلی تنگ که از داغ تو دارم چه کنم؟بی قرارم چه کنم؟غصه رفتن تو داده بر باد مراباورم نیست چنین برده ای از یاد مراتا دلی هست بیا، رفتم از دست بیابغض تو راه نفس های مرا بست بیابه هوای دل بیچاره که تنگ است بیاآه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیستپیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیستآه برگرد اگر آه مرا می شنویگوش کن ناله جانکاه مرا می شنویغصه رفتن تو داده بر باد مراباورم نیست چنین برده ای از یاد مراتا دلی هست بیا، رفتم از دست بیابغض تو راه نفس های مرا بست بیابه هوای دل بیچاره که تنگ است بیا

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: شنبه 9 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:47

يَا حَبِيبَ مَنْ لا حَبِيبَ لَهُ

يَا طَبِيبَ مَنْ لا طَبِيبَ لَهُ

يَا مُجِيبَ مَنْ لا مُجِيبَ لَهُ

يَا شَفِيقَ مَنْ لا شَفِيقَ

لَهُ يَا رَفِيقَ مَنْ لا رَفِيقَ لَهُ

يَا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَهُ

يَا دَلِيلَ مَنْ لا دَلِيلَ لَهُ

يَا أَنِيسَ مَنْ لا أَنِيسَ لَهُ

يَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ

يَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1402 ساعت: 14:26

گر تیر جفای دشمنان میآید

دل تنگ مکن که دوست میفرماید:

بر یار ذلیل هر ملامت کآید

چون یار عزیز میپسندد شاید

*****

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز

یا آتش عشق بر کن و خانه بسوز

مستوری و عاشقی به هم ناید راست

گر پرده نخواهی که درد، دیده بدوز

*****

گر دشمن من به دوستی بگزینی

مسکین چه کند با تو به جز مسکینی

صد جور بکن که همچنان مطبوعی

صد تلخ بگو که همچنان شیرینی

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1402 ساعت: 14:26

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمچامه و چکامه نیستندتا به رشته ی سخن درآورمنعره نیستندتا ز نای جان بر آورمدردهای من نگفتنیدردهای من نهفتنی استدردهای منگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیستدرد مردم زمانه استمردمی که چین پوستینشانمردمی که رنگ روی آستینشانمردمی که نامهایشانجلد کهنه ی شناسنامه هایشاندرد می کندمن ولی تمام استخوان بودنملحظه های ساده ی سرودنمدرد می کندانحنای روح منشانه های خسته ی غرور منتکیه گاه بی پناهی دلم شکسته استکتف گریه های بی بهانه امبازوان حس شاعرانه امزخم خورده استدردهای پوستی کجا؟درد دوستی کجا؟این سماجت عجیبپافشاری شگفت دردهاستدردهای آشنادردهای بومی غریبدردهای خانگیدردهای کهنه ی لجوجاولین قلمحرف حرف درد رادر دلم نوشته استدست سرنوشتخون درد رابا گلم سرشته استپس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟دردرنگ و بوی غنچه ی دل استپس چگونه منرنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟دفتر مرادست درد می زند ورقشعر تازه ی مرادرد گفته استدرد هم شنفته استپس در این میانه مناز چه حرف می زنم؟درد، حرف نیستدرد، نام دیگر من استمن چگونه خویش را صدا کنم؟

برچسب: نویسنده: بهار کاظمیان تاريخ: دوشنبه 4 ارديبهشت 1402 ساعت: 14:26

صفحه بندی